مارا كدام معجزه نجات خواهد داد ـــ جهانيان همه قربانيان اميدند
امروز نامه اي از كارگزيني اداره بصورت سرگشاده كه هر محرم و نامحرمي بتواند بخواند را ديدم كه در آن نوشته بود هفته آينده بايد در كميته انضباطي حضور پيدا كنم تا به تخلفم رسيدگي شود. راستش بايد قبلا بگويم اصولاً با هر گونه قانون شكني مخالفم حتي اگر آن قانون مطابق ميل من نباشد. بلاخره در سرزميني زندگي ميكنم كه سابقه اش حدود صد و حتي بيشتر از زمان عمر من است و ....
با ارتباطاتي كه وجود داشت به اين نتيجه رسيدم كه مرا بخاطر كشيدن سيگار به اين روز انداخته اند آخر خيلي جالب است وقتي كه آدم تا حالا لب به كبريت هم نزده است اون هم با اين عقايدي كه مرقوم گرديد حالا اون هم در اداره سيگار بكشد. نميدانم سپيدي دندان هايم را دليل تبرئه ارائه كنم يا سبزه ي صورتم را و يا از اين پارادوكس بگذريم صداي نخراشيده ام كه بقول نامزد آن مازيار عزيز خ كه مثل صداي بز ميماند هر احمقي را بر آن ميدارد كه آره........
بگذريم اگرچه اين روزها كسالت آنفولانزاي مرغي (واقعاً هم مرغي) مرا درگير كرده است اما از هرچه بخوانيم كم خوانده ايم و اما شعر شب امشب:
زمان
زمان دو شقه ميشود ميان جاودانه ها ، ميان مرگ
زمان ضيافت است روي ميز،ـ تنگ خون و استكان مرگ
و زير سايه فرشته واري از درختهاي پرتقال
زمان عروسكيست بي دهان ، فرو رونده در دهان مرگ
زمان درختهاي موز نيست، ساعت طلائي تو نيست
زمان پرنده ايست سربريده بر فراز آسمان مرگ
شب گذشته شش عقاب پير بر فراز آشيانه اي
سرود خوانده اند با دهان خون و خنده با زبان مرگ
تو اينچنين سپيد از كدام جاده ميرسي كه بوي برف
دهان خنده تو را كليد كرده زير سايبان مرگ
بگو ، بگو كدام پنجره ، كدام باغ يا كدام شعر
خنده تورا بخون نشانده ، سرزمين بي نشان مرگ!
****************************
بهار ميرسد ، بدون نان فشاني دو كودك سياه
بدون هيچ بادبادكي، بدون خنده ، در زمان مرگ
