تبليغاتX
قصه های پایتخت

قصه های پایتخت

نوشته ها و شعرهاي ناميرا م

مارا كدام معجزه نجات خواهد داد   ـــ   جهانيان همه قربانيان اميدند

امروز نامه اي از كارگزيني اداره بصورت سرگشاده كه هر محرم و نامحرمي بتواند بخواند را ديدم كه در آن نوشته بود هفته آينده بايد در كميته انضباطي حضور پيدا كنم تا به تخلفم رسيدگي شود. راستش بايد قبلا بگويم اصولاً با هر گونه قانون شكني مخالفم حتي اگر آن قانون مطابق ميل من نباشد. بلاخره در سرزميني زندگي ميكنم كه سابقه اش حدود صد و حتي بيشتر از زمان عمر من است و ....

 با ارتباطاتي كه وجود داشت به اين نتيجه رسيدم كه مرا بخاطر كشيدن سيگار به اين روز انداخته اند آخر خيلي جالب است وقتي كه آدم تا حالا لب به كبريت هم نزده است اون هم با اين عقايدي كه مرقوم گرديد حالا اون هم در اداره سيگار بكشد. نميدانم سپيدي دندان هايم را دليل تبرئه ارائه كنم يا سبزه ي صورتم را و يا از اين پارادوكس بگذريم صداي نخراشيده ام كه بقول نامزد آن مازيار عزيز خ كه مثل صداي بز ميماند هر احمقي را بر آن ميدارد كه آره........

بگذريم اگرچه اين روزها كسالت آنفولانزاي مرغي (واقعاً هم مرغي) مرا درگير كرده است اما از هرچه بخوانيم كم خوانده ايم و اما شعر شب امشب:

                   

                          زمان

 

زمان دو شقه ميشود ميان جاودانه ها ، ميان مرگ

زمان ضيافت است روي ميز،ـ تنگ خون و استكان مرگ

و زير سايه فرشته واري از درختهاي پرتقال

زمان عروسكيست بي دهان ، فرو رونده در دهان مرگ

زمان درختهاي موز نيست، ساعت طلائي تو نيست

زمان پرنده ايست سربريده بر فراز آسمان مرگ

شب گذشته شش عقاب پير بر فراز آشيانه اي

سرود خوانده اند با دهان خون و خنده با زبان مرگ

تو اينچنين سپيد از كدام جاده ميرسي كه بوي برف

دهان خنده تو را كليد كرده زير سايبان مرگ

بگو ، بگو كدام پنجره ، كدام باغ يا كدام شعر

خنده تورا بخون نشانده ، سرزمين بي نشان مرگ!

****************************

بهار ميرسد ، بدون نان فشاني دو كودك سياه

بدون هيچ بادبادكي، بدون خنده ، در زمان مرگ

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 22:49  توسط ناميرا م  | 

رهام و نگاه 

نگاه دزد وار تو امروز آينده تو را به تماشا ايستاده است كه چه زماني حضور پدرانه مرا نخواهد داشت . چه ساده است زيستن ، آن هنگام كه نمي فهمي ، چه زجرآور است زماني كه دستت بجائي نميرسد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

يادم ميايد در ايميلي برايم نوشته بود  كه رُهام را تا كنون نديده است و چقدر دلش ميخواست او را ببيند و آنگاه برود. او رفت ، رفت تا اتوپياي واقعي خويش را در سايه سار زحماتش جستجو كند آن هنگام كه سقفهاي كاذب روزهاي شميران نو بر سرش آوار شده بودند. آن روز با وساطت حسن آمده بود تا ميان من و رنجهاي هميشگي ام فاصله اي شود.

اين هم بخاطر مجتبا پوياي عزيز:

 

شعر شب امشب:                        آفتاب

 

 

براي ظلمت من آفتاب يعني تو  ــــ  يراي يك تن عريان حجاب يعني تو

براي پرسش تن از ستيغ خنجرها  ــــ  براي پرسش طغيان جواب يعني تو

اگر كه دار رهايم كند شب اعدام  ــــ  بدان كه حلقه خوب طناب يعني تو

جذام خاطره هاي سياه در من ماند  ــــ  براي من كه جذامم نقاب يعني تو

اگر كبوتر خونم تو دانه اي در من  ــــ  اگر كه كوه غرورم عقاب يعني تو

اگر زمان و مكانم تو جاده اي در من ــــ  اگر درشكه مرگم ، شتاب يعني تو

اگر كه گندم نورم ميان كندوها  ــــ  براي سال سياه آسياب يعني تو

گرفته اند تورا از من اي سراپا خون  ــــ  اگر درخت رَزَم من ، شراب يعني تو

اگر كه برف شبم من سپيده دم بر بام  ــــ  اگر زمين غمم ، آفتاب يعني تو

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 21:56  توسط ناميرا م  | 

اگر چه اين روزها بابي بنام فيلمهاي منتسبي كه به فلان بازيگر و يا .... منتسب است باز شده است تا بلاخره مردم اين مرز پر گهر پس از پايان يافتن تب داغ جام جهاني فوتبال و... چيزي براي مصرف شبانه و پر كردن اوقات بيكاري اداره مهيا كنند اما يكي از آرزوهاي هميشگي من برآورده نشده است و آن اينكه: اگرچه تاريخچه دوربينهاي فيلم برداري خانگي در اروپا و آمريكا به بيش از دو دهه است كه ميگذرد ولي چنين فاجعه هايي در آنجا بوجود نمي آيد ، همان دو دهه پيش آرزوي كساني كه دست به چنين هنرنمائي هايي ميزدند اين بود كه چه خوب ميشد كه اين وسائل به ايران هم بيايند تا آره.... و اما آرزوي امروز من اين است كه كاش بشود روزي دوربينهايي بيايند كه بشود افكار آدمها را فيلمبرداري كرد تا ديد آنروز چه اتفاق هايي خواهد افتاد و بقول معروف تا سيه روي شود هركه در او غش باشد. بقول آلبر كامو  "مكانهاي عياشي از ديگر نقاط جهان جداست" اين مقدمه را بخاطر آن نوشتم تا خوانندگان اين وبلاگ را برآن بدارم كه يكي از اهداف نگارنده وبلاگ قصه هاي پايتخت از ايجاد اين سايت،پرداختن به بحث آسيب شناسي هنر و هنرمند است چرا كه نگارنده وبلاگ از سال 75 تا كنون در كانونهاي مختلف هنري حضور فعال داشته و از نزديك اما بدون دوربين مسائل فراواني را به بوته نقد گذارده است. قصه هاي پايتخت بر آن است تا زواياي پنهان و دريچه هاي بسته شهود فراواني را بازگشايي كند.

اما شعر شب امشب من :   

                                            داس

 

فصل، فصل گندم بود، فصل ،فصل شالي بود ــــ داس آخر اين فصل باز هم سئوالي بود

آخر همان پائيز پاسخ سئوال تو ــــ  پاسخ سئوال داس، دستهاي خالي بود

باغ ، باغ عرياني ، خانه معبد غمها  ــــ چشمه هاي خون آلود ، بهترين زلالي بود

تشت خوني خورشيد سينه ريز مادر بود  ــــ استخوان دست دوست دشنه اهالي بود

دانه دانه مي روئيد از زمين سر ابليس  ــــ بس مترسك نامرد پاسبان شالي بود

با دهاني از چخماق عاشقانه ميخوانديم ــــ فصل ، فصل كوري بود، فصل ، فصل لالي بود

تيزي سئوال داس گردن خدا را زد  ــــ ما خدا درو كرديم چونكه خشكسالي بود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 21:48  توسط ناميرا م  | 

سال ۷۸ در خيابان سمنگان نارمك با آقاي ارشادي فر – اشكمهر(امير منصوري) زندگي ميكردم كه  گاهي اوقات آقايان رضي پور، شفائي و محمد رضا بيرنگ و بسياري ديگر كه خيلي نامشان يادم نيست پيش ما ميامدند و چه شبهايي ، البته يادم رفت كه آقاي راهب مازندراني نيز پاي ثابت آمدن بود  و با تلق تلق صداي تخته نرد تا صبح به روح و روانم جلا ميدادند. شبهاي خوبي بود. گاهي اوقات اشكمهر با صداي چه بگويمش با يك ميكروفون و يك آمپلي فاير قوي ترانه هاي ابي را تكرار و تمرين ميكرد بلكه ابيچه اي شود از آن دست كه امروز فراوان ميبينيم البته ايشان پس از گرفتن مجوز شعر دو خانه برفي مرا در آلبوم شب شكن خواند و چه خواندني !

دو خانه برفي

جاي ماندن ما نه ، جاي ماندن اينجا نيست ـــــ بين راه و گمراهي جاي ماندن ما نيست

ما دو ماهي كوچك در درون هم غرقيم  ـــــــ ماهيان كوچك را احتياج دريا نيست

قصه دو زنبيليم ، پُر زِ نان و سيب و خون ــــــــ داستان عشق ما در كتاب دنيا نيست

دست من پر از چاقو ، دست تو پر از سيب است ــــ دست من پر از خونست ، دست تو چراغانيست

روي صندليهامان جاي هردومان خاليست ــــــرد خوني از من هست ، ردي از تو اما نيست

تو سپيدي محضي، من سياهي مطلق ــــ  گردش شب و روزيم ، حرف زشت و زيبا نيست

ما دو خانه برفي زير نور خورشيديم   ـــــــــ        آب ميشويم اما مرگ در تن ما نيست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 20:10  توسط ناميرا م  | 

گاهي اوقات اميد چ(از چ برداشت بد نكنيد )با يك كيلو انگور (چون بچه پايتخت بود) به جمع سه نفره انساني مي پيوست و سماع بلانسبت عارفانه مازيار خ (از خ برداشت بد نكنيد) را به خنده مينشست و گاهي متفكرانه به من و مجتبا پ(اينجا هم برداشت بد نكنيد اينها اول نامهاي خانوادگي هستند بخدا منظورم خداي ناكرده مثلاًچمن، خروس و پپوله(در كردي به معناي پروانه) نيست اينها خود خودشان بودند ) نگاه ميكرد . آن شب دو انسان و يك بچه پايتخت (البته كه ايشان هم انسان بود ) تا صبح براي من كه قرار بود سر كار بروم ضيافت شاهانه اي برقرار كرده بودند. مازيار سماع ، مجتبي در شرف آموزش اسپانيايي و اميد متحير از سحر و جادوي اين دو انسان. انسان سوم كه من باشم سراپا ناسزا كه چرا نميخوابند ؟ آخه من علاقه به هيچكدام از اين ماجراهاها نداشتم فقط آنها كه در اين جمع بودند ميدانند كه چه ميگويم.

خلاصه منزل جليلوند كه او هم الان ناخواسته مشهور شده و نامش را جستجو گر گوگل نيز ميتواند پيدا كند پاتق هرچه زبانشناس و آينده سازان شده بود البته هر سه آن دو انسان و يك بچه پايتخت الان كسي شده اند كه مپرس! اما من بيچاره دلم خوش است كه قصه هاي دربدري پايتخت را براي خودم و ديگر آشنايان ناشناس و يا برعكس، مينويسم .

ميخواهم اين موضوع پيش درآمدي باشد بر نوشتن قصه هاي پايتخت.

 با نظرات خود تان كمك كنيد هولش بديد چرخ ستاره پنچره.... تو آسمون شهر ما .......................

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 22:32  توسط ناميرا م  |