سال ۷۷ خيابان ۱۰ متري شارق نظام آباد منزلي بود در طبقه دوم بصورت جنوبي كه كلاً ۲ طبقه بيشتر نبود .طبقه اول صاحبخانه (پيرزني كه آمار رفت و آمد بالايي ها را از خودشان بيشتر داشت) و طبقه بالا مجردي بود شاعر پيشه كه اين منزل گاهي اوقات آبشخور فراوان
شاعراني چون حسين منزوي ،سعيد ميرزايي ،ارشاديفر ،راهب مازندراني، زدوار ،هومن عزيزي و
فراوانيهاي ديگري از اين دست كه خوردن آبگوشت ميرزايي بسي خوشايندشان بود و خيلي چيزهاي ديگر .... كه نميگويم مبادا به ريش و قباي نه خودشان بلكه هوادارنشان بر بخورد .
البته براي اينكه آن پيرزن هم در خاطره وبلاگها بماند خوب است بگويم كه وقتي منزوي و راهب (كه هردو بسيار گنده بودند) ميامدند و ميرفتند پيرزنه ميگفت : سگه ميره گرگه مياد . خدا بيامرزد منزوي را و اگر راهب نيز بميرد او را هم بيامرزد.
حالا ممكن است بفرمائيد اين حميد خان ميرزايي كه تا چند روز پيش خودش را ناميرا معرفي كرده بود عجب خزعبلاتي بافته كه چه بگويد حالا ميگويم . آن مقدمه چند سطر بالا ثمره اش غزلي بلند بالا از آن دست كه پويا ميداند و چه شبهايي مخش را ميخوردم شد كه همان سال سروده شده بود كه ميخواهم به همه مرده خوراي دنيا تقديمش كنم .
اين هم بخاطر كساني كه نبشته بودند چرا بروزش نميكنم
مرده شور
كمي بوئيد دستش را و با خود گفت : امشب هم زمينيها دوباره بوي نمناك كفن دارند
تمام كوچه پر از قهوه اي مردان نوميد است،چرا!؟ آنها لباس قهوه اي امشب به تن دارند
نگاهي كرد بر دستش و با من گفت: دستانم پر از ارواح خون آلود و سرد مرده ها هستند
و من عريان عريانم نمي پرسي لباست كو؟ لباسم رفت و امشب مرده ها هم پيرهن دارند
كنار پنجره در انتظار مرده اي ديگر، به ياد پونژ(شاعر و نويسنده اگزيستانسياليست فرانسوي) مي افتد كه ميگويد
"بشر آينده خويش است"و ميگريد براي روزهاي پيش، هميشه تلخ و شيرين ريشه در خاكي كهن دارند
سرش در آسمان بود و براي من غزل ميخواند: غزل بايد رهايي بخش باشد ها ! نه اي شاعر.
و من در خويش ميمانم كه آيا شعر هاي او كلاسيكند و يا اينكه نشاني بر بدن دارند
*******************************
تمام مرده ها را شست ، ارسطو ، رستم ، افلاطون و ... چندين مرده ديگر درون جعبه ها انداخت
سپس با خون كمرنگي بر آن تابوتها بنوشت : تمام مردم اينجا غم يك روز من دارند.