تبليغاتX
قصه های پایتخت

قصه های پایتخت

نوشته ها و شعرهاي ناميرا م

درشکه های خالی و بزرگ از کنار جاده های سیب می روند

درشكه ها بدون چرخ ، اسبها بدون نعل ، بي شكيب ميروند

درشكه هاي باد ، جعبه هاي سيب ، جاده هاي خون ، غبار برفها

درشكه چي ، زني كه ايستاده بر در زمان ـ ولي نجيب ـ ميروند

و اسبها ـ پزشكهاي درد نان ـ كجاوه هاي دختران دهكده

و ساكهاي كوچك زمردين به گرده شان ، چنان غريب ميروند

درشكه ميرود و جاده ها عقب عقب به اول حيات ميرسند

زمان ،

           به صفر ميرسد،

                                 درشكه ها به جاده هاي سرخ سيب ميروند.......

 

 

                                                                                    زمستان ۷۷ کردستان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 9:40  توسط ناميرا م  | 

این غزل کوچک در سال ۷۸ سروده شده است

1

يك روز تعطيلي ـ غروب پنجشنبه ـ زير باران مي ايستي

با چتر نارنجي ، كنار مردهاي گيج ، عريان مي ايستي

2

عريانتر از پائيز مردها تو را به قهوه اي دعوت ميكنند

با خنده اي بر لب كنار مردهاي گيج بي جان مي ايستي

3

شش روز ديگر من كنار مردهاي گيج مي ميرم ولي تو

با چتري از گل ، دامني از آفتاب و يك سبد نان مي ايستي

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 8:36  توسط ناميرا م  | 

سال ۷۷ خيابان ۱۰ متري شارق نظام آباد منزلي بود در طبقه دوم بصورت جنوبي كه كلاً ۲ طبقه بيشتر نبود .طبقه اول صاحبخانه (پيرزني كه آمار رفت و آمد بالايي ها را از خودشان بيشتر داشت) و طبقه بالا مجردي بود شاعر پيشه كه اين منزل گاهي اوقات آبشخور فراوان شاعراني چون حسين منزوي ،سعيد ميرزايي ،ارشاديفر ،راهب مازندراني، زدوار ،هومن عزيزي و فراوانيهاي ديگري از اين دست كه خوردن آبگوشت ميرزايي بسي خوشايندشان بود و خيلي چيزهاي ديگر .... كه نميگويم  مبادا به ريش و قباي نه خودشان بلكه هوادارنشان بر بخورد .

البته براي اينكه آن پيرزن هم در خاطره وبلاگها بماند خوب است بگويم كه وقتي منزوي و راهب (كه هردو بسيار گنده بودند) ميامدند و ميرفتند پيرزنه ميگفت : سگه ميره گرگه مياد . خدا بيامرزد منزوي را و اگر راهب نيز بميرد او را هم بيامرزد.

حالا ممكن است بفرمائيد اين حميد خان ميرزايي كه تا چند روز پيش  خودش را ناميرا معرفي كرده بود عجب خزعبلاتي بافته كه چه بگويد حالا ميگويم . آن مقدمه چند سطر بالا ثمره اش غزلي بلند بالا از آن دست كه پويا ميداند و چه شبهايي مخش را ميخوردم شد كه همان سال سروده شده بود كه ميخواهم به همه مرده خوراي دنيا تقديمش كنم .

اين هم بخاطر كساني كه نبشته بودند چرا بروزش نميكنم

مرده شور

كمي بوئيد دستش را و با خود گفت : امشب هم زمينيها دوباره بوي نمناك كفن دارند

تمام كوچه پر از قهوه اي مردان نوميد است،چرا!؟ آنها لباس قهوه اي امشب به تن دارند

نگاهي كرد بر دستش و با من گفت: دستانم پر از ارواح خون آلود و سرد مرده ها هستند

و من عريان عريانم نمي پرسي لباست كو؟ لباسم رفت و امشب مرده ها هم پيرهن دارند

كنار پنجره در انتظار مرده اي ديگر، به ياد پونژ(شاعر و نويسنده اگزيستانسياليست فرانسوي) مي افتد كه ميگويد

"بشر آينده خويش است"و ميگريد براي روزهاي پيش، هميشه تلخ و شيرين ريشه در خاكي كهن دارند

سرش در آسمان بود و براي من غزل ميخواند: غزل بايد رهايي بخش باشد ها ! نه اي شاعر.

و من در خويش ميمانم كه آيا شعر هاي او كلاسيكند و يا اينكه نشاني بر بدن دارند

*******************************

تمام مرده ها را شست ، ارسطو ، رستم ، افلاطون و ... چندين مرده ديگر درون جعبه ها انداخت

سپس با خون كمرنگي بر آن تابوتها بنوشت : تمام مردم اينجا غم يك روز من دارند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 22:55  توسط ناميرا م  | 

 

وليعصر

ميدان منتظران

همه منتظر دوستانشان هستند دختر يا پسر

من هم منتظرم

قرار من و دوستم درست ساعت ظلم بود و دقيقه بيداد

اما دوست من سالهاست كه دير كرده است

آه نكند دخترها او را ....

                          سال ۷۸ تهران

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 22:3  توسط ناميرا م  | 

tolou tehran 

طلوع تهران ۱۲/۸/۸۵

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 22:56  توسط ناميرا م  | 

غروب آخرين جمعه مرداد ۸۵tehran
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 22:40  توسط ناميرا م  | 

اين روزها براي من سالروزاندوه سوته دلي است كه 9 سال پيش با تمام داستان هايش ، با تمام زيباشناسي هايش، با تمام ملكوتي كه در خود داشت و با تمام تنهايي هايش خداحافظي كرد و سرش را به گلوله اي سپرد تا زخمهاي زندگي مهجور و مفلوك چهار انسان ديگر نه از آنگونه كه خود بود را التيام بخشد نامش فرهاد بود و فاميلي اش سهرابي.

فرزانه اي غريب از ديار كرمانشاه ، دوستي كه مدت كوتاه آشنائيمان به بيش از يك ونيم سال نپائيد اما عمري سرشار از همه آنچه را كه اكنون ميبينم براي من ارمغان آورد. اگرچه با مرده پرستي سر خوشي ندارم اما همين بس كه در زمان زندگيش نيز مثل اكنون كسي او را چنان بايسته و شايسته آنچه كه بود نشناخت. مجموعه نقدها و داستانهايش در روزگار وصل آنزمان چاپ ميشد اگر چه خودش چندان راضي به همان كار نبود.

به هرحال غزل ساعت چهار را به او تقديم ميكنم چرا كه او خود نيز صاحب چنين انديشه اي بود:

ساعت چهار، آنروز مرگ بود و ميدان بود --- در بلوغ جمعيت ، كوچه ها، خيابان بود

مرگ بود و تنها مرگ در تمام ساعتها --- ساعت چهار اما زندگي نمايان بود

آفتاب پائيزي چهره اي پر از خون داشت --- با نشاني از وحشت روي خط پايان بود

يك صليب چوبين و يك طناب ريش آلود --- با تني بدون سر در كنار ميدان بود

روي دست يك خانم چند دانه خرما بود --- روي دست يك آقا آيه هاي قرآن بود

در كناره ميدان زير چتري از شهوت --- روي ميز لرزاني فيل بود و فنجان بود

بازي عجيبي بود بين رفتن و ماندن --- يك طرف خدا بود و روبروي شيطان بود

بُعد اول ميدان : زخم بود و زخم و زخم --- بُعد دوم ميدان : برقهاي دندان بود

بر صليب ميرقصيد ساعت چهار آنروز --- بُعد سوم ميدان :، آدمي كه ويران بود

مرگ بود و تنها مرگ در تمام ساعتها --- ساعت چهار اما بازي خدايان بود

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 8:5  توسط ناميرا م  |