تبليغاتX
قصه های پایتخت

قصه های پایتخت

نوشته ها و شعرهاي ناميرا م

اين غزل نيز از آن دست غزلهاست كه ميداني! در بهار ۷۷ گفته شد اگرچه فرمها و طرح ها ديگر زمانش گذشته است اما اين را گذاشتم تا كه آره .....

 

اتاق ، خالی و سکوت ، پرده ای سیاه، شاخه های دود

كتابهاي خيس ، يك عروسك عليل ـ جنبش دو رودـ

دو رود رفته اند ، زير پاي آن دو رود ، يك عروسكي كه...

نمي زند به تار زندگي و قفل بر دهان ، بي سرود

*******************************

اتاقها گشوده شد ، طناب ، عصمت چهارپايه اي

عروسكي كه ايستاده بود ، ساعت چهار صبح بود

                                      

                                                         بهار ۷۷ همدان

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 22:56  توسط ناميرا م  | 

این غزل را هم بخاطر همه شما امشب اینجا گذاشتم تا بعد:

 

دو مبل قدیمی دو فنجان خالی دو تا پنجره

دو عشق مضاعف ، دو ديوار سنگي

ـ شما ، پنجره ـ

دو معبود سنگي ، خداي من و تو درخت است

شراب است ، خون است ، قلب است و باران و يا پنجره

دو مبل قديمي ، دو فنجان خالي به شب مي رسند

و يك مرد سنگي و دستي كه خشكيده با پنجره..........

 

                                               سال۷۸ تهران

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 18:11  توسط ناميرا م  |