تبليغاتX
قصه های پایتخت

قصه های پایتخت

نوشته ها و شعرهاي ناميرا م

دیروز پنجشنبه ۲۶/۱۱/۸۵ به بانک سپه نارمک برای کاری رفته بودم پس از گرفتن شماره از دستگاه برگشتم که روی صندلی بشینم ناگهان کسی را پس از ۴ سال دیدم که هنوز مثل روزهای گذشته سال ۱۳۶۴ هنوز برق امید بخش چشمانش آدم را در معذوریت خاصی قرار میداد او را زمانی دیده بودم که روی تخته سیاه نوشته بود ادب آداب دارد و نوشته بود هنر برتر از گوهر آمد پدید نوشته بود که ....

باور نمیکردم پس از آن سالها در این پایتخت که هنوز بسیاری تمام شرافتشان و برخی بی شرافتیشان را در بزرگی آن یافته اند ببینمش با همان موهای پریشان شده در باد ناملایمات با همان ریشهای تراشیده (افسوس که بین بغض و طنز مانده ام و امروز دستم برای نوشتن کوتاه شده و گرنه برایت میگفتم که نوشتن یعنی چه اما این اولین بار است که این همه درگیر ریاضت شاعرانه شده ام اگر چه سوژه این صفحه خودش بسیار در هر زمینه دستی صاحب قلم دارد) آری دیدمش انگار ابرهای کوچک دانا بر سرم باریدن گرفته بودند انگار هاجر نصر آمده بود تا مرا بنویسد از سر خط و .... همه چیز در هستی در درون من بهم ریخته بود. افسوس زمان زود میگذشت و ما برای گفتن مجالی نداشتیم برای من همین بس بود که دوباره جان تازه یافته بودم و برای او همین بس که دردسر تازه ای ممکن است شروع شود.

او کسی نبود جز استاد سالهای قحطی هنر و مردانگی سالهای مرارت و رنج بیکس بودن و بی نفسی سالهایی که زمستان بود و زمستان... كسي كه ما را با دستهاي كوچكمان آشنا كرده بود تا بنويسيم زيبايي را و بكشيم زشتيها را  و ...

او معلم سالهاي راهنمائي من بود هنوز عليرضا فرحناكي هنوز نادر و ... با دفتر نقاشي هايشان و تاثير لطيف او را كه بر روح هاي كوچك ما سايه افكنده بود يادم نرفته است .هنوز لبخند پر معنايش پشت آن سبيلها و دندانهاي سپيد يادم نرفته نبود كه دوباره پنجشنبه تجلي تازه ديگري به آن بخشيده شد.

آقاي ايزدي عزيز از همين جا دراين فضاي مجازي به تو سلام گرمم را نثار ميكنم و دستتان را ميبوسم . اگر چه نوشتن اين حرفها فقط براي خالي نبودن عريضه است مگر ميشود درسهايي را كه از شما آموخته ايم را با اين كلمات عاجز پس داد مگر ميشود حقي را كه بر گردن ما (بچه هاي سنقر) داريد را با ناتواني تمام ادا كرد. با اينكه سال بازنشستگي شما در آستانه آغاز است تازه ميفهمم چقدر دير بخودمان آمده ايم.

بهر حال به عزيزان ديگري مثل بهروز حديدي كه صفاي درون بمن آموخت – اگر اشتباه نكنم (عليرضا )ملكيان  كه خط نوشتن را از ايشان آموختم و شادا... سرحدي كه به نوعي چراغ راهم شد عرض ارادت ميكنم.

تا بعد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 17:55  توسط ناميرا م  | 

روزی روزگاری در دیاری غریب مرد عیاری بود که مادرش نام وی را ممد نامید و سالیان بعد جماعت او را ممد جزایری نامیدند که قصه اش چنین است. این ممد قصه ما به عادت ایام جوانی چنانکه افتد و دانی در کار سواری گرفتن از مذکران بودی و پس از سواری گرفتن ایشان را بکشتی تا اینکه در یکی از روزها که در حوالی شط شهرک کاروان قدم میزدی جوانکی تپل مپل و خوش بر و رو را بدیدی که نام وی شهرام بودی و جماعت ایشان را نیز شهرام بیجه نام نهادندی.پس با وی از در دوستی در درآمدی و پیمانی را بستندی بنام پیمان عقبه که تا زنده اند از تجاوز باز ننشینند. 

در یکی از روزهای آفتابی ممد در صدد اغفال شهرام بر آمدی و بر آن شدی تا کامی از وی بستاند .

در گیر و دار معرکه که شهرام بزیر افتاده بودی ناگهان با شگردی زیرکانه ممد را به زیر خویش گرفتی و وی را منکوب و منفعل نمودی و کامی عمیق از وی ستاندی بیچاره ممد (گهی پشت به زین و گهی زین به پشت شدی) که ناگهان از بد روزگار ممد به روی بجستی و شهرام را به زیر درآوردی اما شهرام مجال تعرضی به ممد نداد و لیکن از آنجا که ممد رسم تجاوز و کشتن را کیش خویش کرده بود چون مجال تجاوز نیافتی تیغ تیز را از نیام برکشیدی و به کشتن شهرام همت گماردی.

شهرام که عرصه را برخویش تنگ دیدی به التماس افتاده و پروتکلی الحاقی را با ممد به امضاء رساندی که متن آن بدین شرح است:

  1. از تاریخ امروز تسعه عشرین من شهر الشوال (به کردی شلوار معنی میدهد) فی سنه الف ... هجری ممد به شهرام امان داده و جان وی را در قبال دو بند زیر به وی هبه نمودی.
  2. ممد شهرام را بر روی دوش نهاده و در کوی و برزن بگردانده که آره ممد شهرام را نیز فلان کردی.
  3. شهرام بر دوش ممد تا پس از حلق آویز شدن ممد سکوت اختیار کرده و از چیزی دم نزند.   آری

آن بانک که شهرام ازاو وام گرفت -ممد بچه کشتی و از او کام گرفت

ممد که پسر ..رده و اورا میکشت-از بخت بدش به زیر‌ِ. شهرام گرفت

روزی که به دار آویختند اورا --  میگفت جهان پس از من آرام گرفت 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 9:14  توسط ناميرا م  | 

نميدانم همه خوباني كه تا امروز بمن سر زده اند و نظر داده و نداده آمار بازديد از وبلاگ را اضافه كرده اند همه زنجاني اند يا غير زنجاني!.

اين تيتر سنگين را از آن جهت عرض كردم كه مرحوم ايرج ميرزا كه الغرض شايد ايرج ميرزايي نژاد بوده و روزگار بخاطر سپيد سرائيش(عجب خنگي شدي منظورم از سپيد زلال بود) دّمش را بريده است چنين فرموده : من از زنهاي تهراني نباشم ---  از انهايي كه ميداني نباشم

البته وقتي اين بيت را در زمان كودكي(بعضي از خوانندگان ميدانند كه كودكي منظورم سه سالگي من است چون من از ده سالگي بالغ شده ام) ميخواندم فكر ميكردم ايرج ميرزا زن است ديگر نميدانستم كه گاهي اوقات خود را بشكل زن در مياورده است تا به مقاصد شومش برسد. لامذهب منم يه اخلاق بدي در نوشتن دارم اونم اينه كه هر جور ميبينم مينويسم بيشتر نوشته هام ديداري اند تا شنيداري. ميدانم خيلي سخته ارتباط برقرار را بر فرار ترجيح دادن –بيا اين يه نمونه ش- كردن(منظورم برقرار كردن –حالا ديدي اينم نمونه دوم- برقرار كردن اما چه ميشود كرد كه دهانم گنجايش اينكه يه جمله يه جمله بنويسم را ندارد. حلا (همون حالا است كه يه خورده نظر بروبچه هاي زنجاني روم تاثير گذاشته چه كنم كه شاعرم و تاثير پذير) بگو چرا اينهمه مقدمه گفتي ؟ بخاطر اينكه ميخواهم خداحافظي كنم. ميخوام برم پي بختم خواهر. توهم برادر مني! چه ميشه كرد روزگار همين است ديگر، ديگر از وبلاگ نويسي خسته شده اگرچه خيلي هم ننوشتم بيشتر يادداشتهاي قبل بود كه كپي و Past (ببخشيد معادل كرديش-كُْردي- را گير نياوردم) ميكردم-نمونه سوم- آره ديگه از همه چيز بيزارم مخصوصاً موقعي كه اين جمله معروف و تاريخي بقول آن مرحوم (اين وليدِ يوسف نامه)Invalid user name and….. بخاطر تمام شدن اكانت را ميبينم از بس بغضم ميگيرد ديگر طناب دار هم نميتواند مرا خفه كند. آره ميخواستم اين غزل خداحافظي باشد خيلي دلم ميخواست غزل لوله را براي خداحافظي با فونت سپيد بگذارم تا تمام سپيد خوانان و سپيد سرايان عهد باستان و صدر اسلام تا كنون پيشش لنگ بندازند ولي افسوس ميترسم كه همون كسي كه نميخواهم بخواندش سپيد خوان باشد.بگذريم به هر حال ديگر پرونده اين وبلاگ هم مثل ديگر وبلاگهاي ايجاد نشده و بسته شده ، بسته ميشود چرا كه نگارنده زود خسته ميشود. در پايان از تمام زنجاني هاي مقيم و غير مقيم و ديگراني كه همواره كمك كردند تا هر چه زود تر اين وبلاگ بسته شود ممنونم.

الهم اغفر مومنين و المومنات ، مسلمين و المسلمات به قبر باباي همه اموات فاطهه مع الصلوات

بدرود تا شبي ديگر.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 22:32  توسط ناميرا م  | 

این سپید به کسی تقدیم شده است که سیاه شد:

نه زنت

نه بچه ات

نه اتومبيل آبي ات كه اينك سياه گشته است

نه ! هيچكدام تو را دوست ندارند

حتي خودت !

چرا كه اينك جزغاله شده اي

ïïïïïïïïïïïïïïï

من اما دوستت دارم

با همان جنازه پف كرده ات كه بوي كباب سوخته ميدهد

با آن دستهاي بازت كه هنوز بسته هاي پول را شماره ميكنند

با آن چشمان زل زده كه از ميان خاكستر صورتت مرا دزدوار مي پايند

با ‌آن خون دلمه شده بر پاهايت كه درخشش زندگاني است

دوستت دارم

چرا كه امروز جنازه شده اي مثل ديگر دوستانم

ïïïïïïïïïïïïïïï

بر دروازه غسالخانه بهشت زهرا

امشب دوازده بادبادك آبي مي رقصند

كه ترانه رقصشان مرثيه شفاعت توست

نميدانم بر كفه ترازوي بهشت و دوزخ

سوختن امروز تو چند مثقال است؟!

چرا كه براي هميشه جزغاله شده اي

ïïïïïïïïïïïïïïï

اینک روی سکوی غسالخانه دراز کشیده ای

با همان دستان بازي كه بسته هاي پول را شماره ميكنند

با همان جنازه پف كرده ، چشمان زل زده ، خون دلمه شده

روي سكوي غسالخانه دراز كشيده اي

دو مرده شور

ـ يكي بهشت و ديگري دوزخ ـ

دور دهان تور ا ليس مي زنند

آنسان كه كودكانشان

                       نان شيرين را

و زنانشان

           لبهاي آغشته به بوي كافور

ïïïïïïïïïïïïïïï

من اما دوستت دارم و نمیدانم

خدا جنازه وحشتناك تورا امروز ديده است يا نه !

                                                             نميدانم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 20:15  توسط ناميرا م  |