دیروز پنجشنبه ۲۶/۱۱/۸۵ به بانک سپه نارمک برای کاری رفته بودم پس از گرفتن شماره از دستگاه برگشتم که روی صندلی بشینم ناگهان کسی را پس از ۴ سال دیدم که هنوز مثل روزهای گذشته سال ۱۳۶۴ هنوز برق امید بخش چشمانش آدم را در معذوریت خاصی قرار میداد او را زمانی دیده بودم که روی تخته سیاه نوشته بود ادب آداب دارد و نوشته بود هنر برتر از گوهر آمد پدید نوشته بود که ....
باور نمیکردم پس از آن سالها در این پایتخت که هنوز بسیاری تمام شرافتشان و برخی بی شرافتیشان را در بزرگی آن یافته اند ببینمش با همان موهای پریشان شده در باد ناملایمات با همان ریشهای تراشیده (افسوس که بین بغض و طنز مانده ام و امروز دستم برای نوشتن کوتاه شده و گرنه برایت میگفتم که نوشتن یعنی چه اما این اولین بار است که این همه درگیر ریاضت شاعرانه شده ام اگر چه سوژه این صفحه خودش بسیار در هر زمینه دستی صاحب قلم دارد) آری دیدمش انگار ابرهای کوچک دانا بر سرم باریدن گرفته بودند انگار هاجر نصر آمده بود تا مرا بنویسد از سر خط و .... همه چیز در هستی در درون من بهم ریخته بود. افسوس زمان زود میگذشت و ما برای گفتن مجالی نداشتیم برای من همین بس بود که دوباره جان تازه یافته بودم و برای او همین بس که دردسر تازه ای ممکن است شروع شود.
او کسی نبود جز استاد سالهای قحطی هنر و مردانگی سالهای مرارت و رنج بیکس بودن و بی نفسی سالهایی که زمستان بود و زمستان... كسي كه ما را با دستهاي كوچكمان آشنا كرده بود تا بنويسيم زيبايي را و بكشيم زشتيها را و ...
او معلم سالهاي راهنمائي من بود هنوز عليرضا فرحناكي هنوز نادر و ... با دفتر نقاشي هايشان و تاثير لطيف او را كه بر روح هاي كوچك ما سايه افكنده بود يادم نرفته است .هنوز لبخند پر معنايش پشت آن سبيلها و دندانهاي سپيد يادم نرفته نبود كه دوباره پنجشنبه تجلي تازه ديگري به آن بخشيده شد.
آقاي ايزدي عزيز از همين جا دراين فضاي مجازي به تو سلام گرمم را نثار ميكنم و دستتان را ميبوسم . اگر چه نوشتن اين حرفها فقط براي خالي نبودن عريضه است مگر ميشود درسهايي را كه از شما آموخته ايم را با اين كلمات عاجز پس داد مگر ميشود حقي را كه بر گردن ما (بچه هاي سنقر) داريد را با ناتواني تمام ادا كرد. با اينكه سال بازنشستگي شما در آستانه آغاز است تازه ميفهمم چقدر دير بخودمان آمده ايم.
بهر حال به عزيزان ديگري مثل بهروز حديدي كه صفاي درون بمن آموخت – اگر اشتباه نكنم (عليرضا )ملكيان كه خط نوشتن را از ايشان آموختم و شادا... سرحدي كه به نوعي چراغ راهم شد عرض ارادت ميكنم.
تا بعد
