تبليغاتX
قصه های پایتخت

قصه های پایتخت

نوشته ها و شعرهاي ناميرا م

ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم ----- امید ز هرکس که بریدیم بریدیم

دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند ----- از گوشه بامی که پریدیم پریدیم

بابا یکی نیست بگه وقتی که شیشه عینکت بشکنه و با وجود آمدن عید پول هم نداشته باشی تعمیرش کنی چطور میشه وبلاگ را آب کرد البته تازه که به این درد دچار شدم میفهمم که فرخی یزدی هم در زندان عینکشو شکسته بودن که اینگونه سروده : سوگواران را مجال بازدید و دید نیست--- باز گرد ای عید از زندان  که ما راعید نیست. خدا بیامرزدش ! شیشه عینکم را میگم بیخود خرما تو کامنتتون(برای دهان معادل کردی گیر نیاوردم) آب نکنید همین هفته پیش که برای خرید ناسلامتی عید رفته بودم وزیر بازرگانی احمدی نشاد (آخه گریه و خندش معلوم نیست)رو دیدم که او هم آمده بود تا یه لنگه سیب زمینی بخرد مبادا که گ ران شودکه همانجا از دیدن جناب وزیر عینک از صورتم پرید و ..... بگذریم آقای م پ وبلاگها برای بسته شدن نیافریده شد بل(منظورم بلکه است نه گراهام بل) برای عوض شدن آفریده شد دیگه نمیخوام بهت گیر بدم (نقطه سر خط).

یادمه وقتی که نی نی بودم بابا بزرگم به مادر بزرگم که سومین زنش بود میگفت فیلم(فیلم نه فیل ام!) یاد هندوستان کرده اون موقع نمیدونستم که چرا این جمله رو فقط بعضی از شبها میگه البته یه خورده که بزرگ شدم فهمیدم که که که (اینجا دیگه لکنت زبان پیدا کردم)اون منظورش از فیل خرطوم فیل بوده نه خود فیل .

برخی از دوستان وبلاگ خراب کن منظورم وبلاگ خوان است میان سری میزنن و میرن . من نمیدانم این چه رسمیست که تو ناز کنی یک طرفه .  چند گرمی هست خانوم ؟ یه شمش یه کیلوئیه آقا همش طلاست آقا(این جمله رو از روی پیامهای بازرگانی که همین الان پخش شد نوشتم .لامذهبا واسه تبلیغ به چه چیزهایی که رو نمیارن) آره میگفتم که آره ما هم میریم سر میزنیم اونام میان سر میزنن اما مث اینکه سر که میزنیم باید یه دهانمنتی هم براشون بذاریم وگرنه دوباره اونا بما سر نمیزنن .بعضی هاشونم که چون براشون دهانمنتی نمیذاریم نمیفهمن که بهشون سر زدیم الغرض اوناهم سر نمیزنن حالا ما از کجا اینو میفهمیم از اونجا که اونا هم واسه ما کامنت نمیذارن(این جا دیگه معادل کردی گیر نیاوردم).بابا ما بهرکی سر میزنیم اینقدر واسه هم دارن که دیگه جای دهامنت گذاشتن ما نیست ما بالاخره نفهمیدیم که چکار کنیم .

سال جدید را که ظاهراْ خوک است به تمام ایرانیان باستان تبریک میگم و تا سال بعد شما را بخدا میسپارم چون در ایام نامیمون عید در این مرز پر گهر مجال بازدید و دید نیست و مجال دید و بازدید مجازی هم همینطور

پس تا بعد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 21:19  توسط ناميرا م  | 

 

يادمه روزي كه آقاي م – پ تلفن كرد و گفت كه ميخواد بره طلب علم يه هو نا خدا آگاه بياد اين حديث مفصل افتادم كه اطلب علم و لو بالسين . راستش تا اون روز نميدانستم كه سين همون چين است و عربها بخاطر نداشتن چلو مرغ چ را استفاده نميكردن و القضا چون سوسمار بيشتر ميخوردن حرف س را بيشتر بكار ميبردن كما اينكه يه بنده خدايي كه دوست ما بود و عرب هم بود ميگفت سلو دجاجه.

بماند با عنايت به اينكه خانمي بنام ط - ا هم چند وقت پيش دهانمنتي (معادل كردي كامنت) را در باب يكي از نبشته هايم گذاشته بود پيدا بود كه او هم سفري است و يكي ديگه هم كه م – م است سفر كرده است:

آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست (خدا را شكر كه اين سفري كه در اين مصراع آمده با سين است و گرنه حساب تمام صفر نامها با كرام الكاتبين بود)   ميسپارم به تو از چشم حسود چمنش(لامذهب بد جوري قاطي كردم) .

ميخواستم از همين جا به تمام وبلاگ خوانهايم هشدار بدهم كه اگه قراره هر كي وبلاگ منو بخوانه و بره به چين ديگه از هرچه نوشتنه دست بر ميدارم (البته يكبار ديگه هم بدليل نداشتن اكانت هشدار داده بودم كه يه جوري حلش كردم در واقع بيشتر آفلاين مينوشتم و در وبلاگ ميذاشتم واسه همين بعداً فهميدم كه چرا اينقدر دير به دير تو اين صفحه مجازي آب ميكنم).

من نميدانستم كه اون كافراي نماز نخوان فاصله ها را با اينترنت از ميان برداشته اند واسه همين اوايل خيلي غصه ميخوردم و يكبار هم به م – پ گفته بودم كه اگر به چندوستان رسيدي سلام مرا به آن چشم باداميها برساند و بگويد يه چشم بادامي اينجا گوشه قفس طن (وطن) زندانيه و صداش هم خش گرفته از بس غصه خورده (حيف كه نميشه و امكانش برام نيست يه تيكه از صداي خش و قشنگمو براتون بذارم تو صفحه كه تا يه سال حالشو ببرين).

به هر حال اين نبشته هم بپايان ميرسه مث قصه تمام عاشقي ها تمام خيابانهاي تهران مث تمام خوشي ها و تلخي ها و ميخوام در ته اش بگم :

پويا جان كه الان اونجايي و تو شهر ممنوعه كارهاي ممنوع نميكني .خانم اكبري كه فكر كنم هنوز تو فرودگاه دنبال گيت خروج ميگردي . آقاي مهران مرتضايي كه هنوز نميشناسمت و فكر ميكنم از دوستان سابق پويايي(چون هميشه اسم يه مهراني و ميبرد و ميگفت كه خيلي با حاله و تو مه خوب ميرونه"مه ران") آقاي حسن خان كاپيتان كه تونستي به اصفهان بگريزي (نميدانم خانم اكبري هم زنجاني است يا نه چون از يكي از دوستانم كه تازگي از شانگهاي برگشته ميگفت چينيها شروع كردن به يادگرفتن تركي) به هر حال تمام خانها و آقاياني كه آرزوي پريدن داريد تابناك و گشاده دست برايتان آرزوي خير ميكنم

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 23:11  توسط ناميرا م  | 

چند روز قبل از اينكه حاجي شهرام فرار كنه يه قصه اي را در وبلاگ بقول مردم Up كرده بودم البته آب كرده بودم كه در مورد ايشان بود ولي خودم خيلي حال نكردم و برش داشتم  ولي خوشحالم كه همان شد كه من پيش بيني كرده بودم. آخه من يه وقتي فال ميگرفتم حالا توهم كه اينو ميخوني كف دستاتو خوب ميبينم كه توش سه تا شياره . دست چپتو باز كن و با وبلاگ خط به خط برو ( تو رو خدا تو يكي اين كارو بكن سر كاري نيست) چشماتو يه كمي رو هم بذار  تو دستت نوشته 81 حالا اگه دست راستت روي موس نيست توشو نگاه كن نوشته 18 .

ميدوني اينا يعني چي اينا يعني توي دو دوره زماني هيچي از دنيا نميفهمي يكي 81 سالگي و ديگري 18 سالگي . حالا بگو چند سالته تا بگم كه تو يكي چقدر از دنيا ميفهمي . البته ميگن خشت اول چون نهد معمار كج (البته من نميدانم كه معمار چند سالشه كه خشت اول را مينهد به گمانم اين معماره 18 سالش بوده چون همون خشت اول را مينهد كج) تا ثريا ميرود ديوار كج. لامذهب هي ميگم ننويسم و قاطي طنازي نشم نميشه حالا تصور كن كه اين ثريا كه تهش ناپيداست چگونه ميرود تا اون ته ديوار كج. خب وقتي كه معمار كه خيلي باورش دارند اينطوري نميفهمه و خشت هارو كج ميذاره اون وقت از خودت كه ممكنه بجاي خشت هر چيز ديگه اي رو توي اين ديوار بذاري چه انتظاري داري.

آخه نميداني چرا فالتو از دست شروع كردم چون چند وقت پيش يه شعر از ابوالفضل زرويي نصرآباد كه از ابول  ابوالفضلش زياديه تا باد نصر آبادش شعري را درباره دست گفته بود و تقديمش كرده بود به اول اسمش كه ابوالفضل است . نميدانم اين بشر كه همش طنز مينويسد اورا چه به اينگونه دست درازي به دست و از دست سرودن و دست درازي به چنان دستي كه بخاطر همان دستها ، سالهاست ميليونها دست به آسمان ميروند و بر سينه ها فرود مي آيند(عاقلان دانند) خلاصه بايد فال دست ها را بايد از شعر دست او گرفت چرا كه توي دو دست او نيز مثل همه ما همان 2 عدد را نوشته اند.

بماند از متن به حاشيه رفتم يادمه وقتي براي فرا گرفتن علوم نزاني(معادل كرديش نادانيست) به مكتب رفته بودم بما روز اول گفتند كه عليكم بالمتون لا بالحواشي  --- بپا كه توي تومبونت  .... چه آشي براي تو و فالت پختم . اينا از اون دست اعصاب خوردي ها و شيزو فرني و اسكيزوفرني و صبحانه كله پاچه و فرني هاي شاعرانه است.

امشب خيلي كلافه هستم و بايد خودمو به اين وبلاگ پیوست كنم تا بداني كه چه نوشته ام.  در درون من خسته دل دانم كيست (اينو شاعر موقع حاملگي گفته)  که من خموشم و او در فغان و در غوغاست .

هي ميگم ننويسم  افتخاري يه جا ميخونه :

شب منتظرم باش   / لب پنجره بنشين  / گوش به زنگ خبرم باش

اين انتظارهاي شبانه لامذهب چند ساله كه دستها را بكار گرفته است برداشت بد نكنيد منظورم اينه كه دكمه زنگ خبر را فشار ميدن.

امان از اين زنگ خبر  / پاشو بخواب شده سحر

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 22:46  توسط ناميرا م  |