تبليغاتX
قصه های پایتخت

قصه های پایتخت

نوشته ها و شعرهاي ناميرا م

الان كه دارم اين مطلبو مينويسم تو فكر يك سقفم كه مرحوم فرهاد اونو خونده رو گوش ميدم ممكنه تو هم كه اينها رو ميخوني فكر كني كه با اينهمه احساسي كه اينها رو نوشتم احتمالاً كارتون خواب باشم يا اينكه فرهاد كه اينهمه با حسرت اينو خونده كارتون خواب بوده، كه همش تو فكر يه سقف بودن سقفي براي عشق نميدانم براي مكان سقفي كه تن پوش هراس ما از دست نيروهاي انتظامي يا اراذل و اوباش باشه ولي سقفمون افسوس و افسوس كه پر از عنكبوت و سوسك و از اين حرفها شده نميدانم اصلاً شايد سقفي محكم تر از آهن كه اگر از نوع مكانش بود حتي با گلوله هم ، (باتوم اگه واقعاً دو نقطه باشه كه جاي خودش داره) نتونه سوراخش كنه. راستي گفتم سوراخ ، اين سوراخ چيز عجيبيه هركي از هر سوراخي گزيده ميشه باور كن كه از اين سوراخ گزيده ميشه .اصلاً اينقدر سوراخ تو ذهنمه كه خودمم نميدانم كدوم سوراخ منظورمه. البته اون سوراخه كه يادتون هست كه پسري با انگشت خودش تا صبح درشو گرفت تا مبادا شهرو آب ببره اگه خوب يادم مونده باشه اسمش پترس بود ولي خوب بود آدما اگه با انگشت سوراخيو  ميگرفتن از اون نوعش بود كه شهرو آب نبره ولي ظاهراً اين روزا هركي با انگشت سوراخيو ميگيره شهرو بيشتر آب ميبره.

اصلاً نميدانم چرا سوراخ اينقدر واژه بدي شده حتي وقتي تيمي به يه تيم ديگه گل ميزنه ميگن سوراخش كرد چرا نميگن روزنش كرد. البته يه جا معني خوبي هم داره اونم وقتي كه ميخوان بگن مثلاً خيلي زيباس ميگن انگار آسمان سوراخ شده و .... تصور كنيد اگه آسمان سوراخ بشه خوب آسمون كه اينهمه بزرگه لابد سوراخش هم بزرگه .اونموقع چه كسي با چه انگشتي جلو آبها رو بگيره لابد بهرام(رفيق ناهيد و مشتري منظورمه فكر بد نكنيد) مياد اينكار رو ميكنه. اصلاً بهرام اينكارو نميكنه جون مادر نداره كه بهش بگه پسرم اگه سد سوراخ بشه پسري با انگشت خودش در سوراخو ميگيره.

نتيجه گيري اخلاقي: اساساً مادر ها ، به پسرهاشان ياد دادن كه سوراخ را با انگشتشون بگيرن تا شهرو آب نبره. حتي موقعي كه پسر بچه ها لخت ميشن مامانهاي بي تربيت ميگن قربون شومبولت برم! حالا وقتي كه مادرا اينجوري بچه ها رو تربيت ميكنن ديگه توقعي از نيروي انتظامي نميرود كه بتواند ....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 23:50  توسط ناميرا م  | 

  • اخيراً پس از طرح امنيت حجاب به امنيت جامعه در باب معتادان پرداخته شده كه اونروز اتفاقي از وليعصر رد ميشدم يه هوي يه پليسه به يه معتاده گفت بي حركت ! معتاد بيچاره هم در پاسخ گفت كو حركت ؟!
  • يه مرده حريف زنش نميشد تو شستن ظرفها بناچار به دوستاش ميگفت من بخاطر اين ظرف ميشورم كه اون بُعد زنانگيمو ارضا كنم !!!!!!!!!
  • جاي چيني ها خالي يا اقلاً جاي زنجانيهاي مقيم چين خالي يه برنامه اينجا هر شب بنام شب شيشه اي از شبكه تهران پخش ميشه كه مجري آقاي چي چي رشيد پوره و يه عده چپ و راستي رو دعوت ميكنه و تا دلت بخواد خزعبلات ميبافه و جالب تر از همه اينكه از وقتي اين برنامه شروع ميشه تلويزيون ما بجاي 21 اينچ يه هو ميشه 29 اينچ اگه گفتيد چرا بخاطر اينكه از بس دهنش گشاده و خنده هاي مضحك ميكنه البته مضحك هم از مضحكه و اسباب خنده س بهمين خاطر خنده را دستمايه خنده ميكنه.
  • حيف اين روزا درگير خيلي چيزام وگرنه تازه تازه دارم راه چسان نوشتن رو تجربه ميكنم و اونموقع براتون ميگفتم چي بايد بنويسم . بابا لامذهب هرچي ميخوام بنويسم ميگم آخه چي بنويسم از كي از .....لال ميشم و ميگم هيچي ننويسم اينايي هم كه جسته گريخته مينويسم بخاطر معذوريت روح فلسفي جناب پويا ست كه يه وقت نگه ما به اين وبلاگ ياد داديم و اينم مث بقيه نمينويسه.
  • راستي اگه م پويا اين آب شده را ميخونه برام كامنتي بگذاره تا بدونم اونجا اسم جليلوندو به چيني چه جور تلفظ ميكنن(نخندين بابا ديگه قاطي كردم يعني اگه الان كه اين وبلاگ رو ميخونيد دقيقاً قيافم هم همينجوريه كه وبلاگه رو ميبينيد)

بدرود تا شبي ديگر

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 23:14  توسط ناميرا م  | 

بعد از تعطيلات نوروز بر اثر يه اتفاق كه خودم هم تصورش نميكردم تونستم يكي از دوستان سالهاي 76 تا 78 رو پيدا كنم . البته اون الان بلژيك زندگي ميكنه. او دوست بسيار خوبي بود قبل از آمدن م پ ولي اون موقع بر اثر يه اتفاق نا خواسته ايتاليا رفت و ارتباطها يه هو قطع شد تا اينكه دوباره همديگرو يافتيم.او براي مدت يك ماه ايران اومده بود (ب- ع) با خانومي بنام نو و لا كه مادر خونده اش بود و حدود 63 سال سن داشت ولي از خانومهاي 30 ساله ايراني شاداب تر بود. چند ساعتي تو انقلاب چرخيديم و كتابهايي خريديم و بعدش هم گپي و نوشيدن و خوردن و خداحافظي و خواب . هنوز هم فكر ميكنم كه خواب ديده ام. صحبتهايي كرديم و اون خانوم پرسيد اين خطوط روي پيشاني ما و ساير هموطنان شريف بسيار برايش نامانوس است و از همه مهمتر چرا مردم ايران خندان و شاداب نيستند. و اما پاسخ من به اون بانوي بلژيكي اين بود كه بابا ما تو مرز پر گهر زندگي ميكنيم اين همه گهر مگر نميبيني كه دنبال خنده اي ، خنديدن تو اين مرز پر گه ار نشانه سبك مغزي است نشانه جلف بودن است آدم حسابيها كه نميخندند. خنده مال روسپيهاست مال بدحجابهاست مال .....

و حالا پيام من براي اونايي كه در چندوستان زندگي ميكنند  خواهشم اينه كه فيفيلشان ياد هندوستان نكنه و نخوان كه يه روزي برگردند آخه اينجا نميشود خنديد .

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 22:53  توسط ناميرا م  | 

تو را هم شد حجاب اسباب اين ظن   ---- كه خواندي خواهرت را مادر من

خدا چكارش نكنه ايرج ميرزا ايشالاه كه روحش با قزويني ها محشور شود (اگر چه واسه جونوري مث ايرج ميرزا در هر صورت بد نميشه )كه اين بيت بالا را در جواب يك مرد پوشيده (با حجاب) سروده.

آخه من عقلم بجايي نميرسه وقتي تو تلويزيون مدام يارو ميپرسه : چند گرمي هست خانوم ؟ بعد شوهر خانومه ميگه : يه كيلوه آقا () لامذهب منم همش بلد نيستم پرانتزا رو خوب بذارم (بر بيل گيتس لعنت) ديگه چه جور ميشه جلو بد حجابا رو گرفت اصلاً مگه كسي ميتونه جلوي بد حجابو بگيره چون هنوز اينقدر بيحجاب نشدن كه آره .....!

تو يكي از روزنامه ها نوشته بود طي ۵ روز گذشته ۷۵ بدحجابو گرفتن كه حدود ۴۵ تا از اونا با دادن         تعهد (آره تعهد) آزاد شدن و قول هم داده اند -بجز تعهد- كه دفعه بعد خودشونو جلو نا محرم عريان نكنن(چقدر بي ادبند بعضيها) حالا جالبتر از همه اين مردهاي بيحجاب هستند كه با بدحجابي فضاي جامعه را نا امن كرده اند ياد عارف و ايرج بخير . ماهم دلمان خوشه شاعريم اگر عارف و ايرج الان زنده بودن الان نياز به هيچ نيرويي مخصوصاً از نوع انتظاميش نبود من يادمه البته تو ديوان ايرج ميخواندم مگه اون موقع مردي جرات ميكرد تو خيابونا بيحجاب بگرده. نا سلامتي ما هم شاعريم.

يادمه خدا رحمتش كنه فرهاد سهرابي متني از فدريكو گارسيا لوركا برگردان كرده بود (البته واژه ها هم ممكنه بيحجاب باشن مث همين واژه برگردان) و اونجا گفته بود كه شاعران مث سكه دو رو دارن كه يك روش لطافت و ضعف و ناتواني و عجزه و روي ديگرش ستيزه و رويارويي با نابسامانيها.

حالا ميدانم كه .....

با آرزوي ايامي خوش

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 23:39  توسط ناميرا م  |