تبليغاتX
قصه های پایتخت

قصه های پایتخت

نوشته ها و شعرهاي ناميرا م

من آمده ام واي واي / من آمده ام من آمده ام كه عشق فرياد كند/ من آمده ام كه ناز بنياد كند/ من آمده ام كه ........

امروز درست 7 ماهه و بيست روزه كه من آپ نشده ام- المپيك ايراني ام واسه همين كاپ نشده ام..... شايد بپرسيد آخه چرا؟ راستش خودم هم نميدانم ولي يه چيزي هست كه آدم رو وادار به ننوشتن ميكنه مثل مرگ شهريار كه باعث شد ديگه هماي رحمتشو دو تا نكنه و هماش براي هميشه مجرد بمونه. مثل خيلي چيزهاي ديگه ......

درست به همان دقت بالا در زمان از تمام وبلاگي ها دور بوده ام از تمام اونايي كه فكر ميكنن نوشتنشون خيلي مهمه يا نيست از همه اونايي كه تنها بودند از همه اونايي كه زخمهاي دلاشون هنوز چركيه از همه اونايي كه با هيچي حال نميكنن. البته دلخوشيهاي كوچك زيادند مثل درختهاي انجير كنار رودخانه شير و عسل مثل شرابهايي كه تو اين دنيا حرومند و توي اون دنيا حلال. مثل عوض كردن گوشي موبايل و ارتقا آن به قيمت نخوردن مرغهاي بيچاره يخ زده ، مثل طرح تحول اقتصادي مثل خيلي چيزها.....

بيچاره فرخي يزدي : شرح اين قصه شنو از دولب دوخته ام / تا بسوزد دلت از بهر دل سوخته ام...

باز بزودي ميام چرا كه پائيز فصل ديگريست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 22:26  توسط ناميرا م  |