تبليغاتX
قصه های پایتخت

قصه های پایتخت

نوشته ها و شعرهاي ناميرا م

يه بنده خدايي يه وقتي ميگفت : در جوامع مدني براي گرفتن حقوق طبيعي خود بايد قهرمان ملي باشيم(اين جمله بصورت غلط يا درست نميدانم از كيست فقط يه بنده خدايي در سالهاي مجردي نويسنده هميشه اينو تكرار ميكرد مخصوصآ موقعي كه نوبت آشپزي يا ظرف شستنش بود).

نميدانم جامعه ما مدني است يا معدني !؟ معدن كه ميدانم زياد داريم و معدنكار هم فراوان اما اين وسط چي گير ما مياد نميدانم؟! يكي نيست به اين رئيس معدنه بگه بابا با خنده و شوخي گرفتن معضلات نميشود كار معدن رو خوب پيش برد. طفلي خيلي دلم براش سوخت وزير معدنو ميگم. آخه يكي پيدا شد كه قهرمان ملي در جامعه معدني بشه و حقوق ... ش را بگيره ولي نذاشتن بگم خدا چكارشان بكنه . خيلي دلم مرد وقتي منصور حلاج رو بالاي دار ديدم كه به زبان عربي ميگفت اناالحق. اون بينوا فكر ميكرد  كه مردم فارسي نميفهمند فلذا به عربي ميگفت اناالحق ولي غافل خبر نداشت كه اتفاقاً مردم همه چيزو ميفهمند بجز عربي!!

سناريوي خوبي رديف شده بود اينقدر دلم سوخت اون روز كه كارگراي معدن نه ناهار خورده بودن و نه نماز خونده بودن و داشتن كف معدن رو سوراخ ميكردن كه به آب برسن. آخه شنيده بودن كه يارو كف قايق رو سوراخ ميكرد گفتن چرا!؟ گفت زير خودم رو سوراخ ميكنم!! سوراخ كنه نميدونست كه زيرش سوراخه !!!

تا بعد  

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 20:17  توسط ناميرا م  |